خرید بک لینک
اين دستگاه، يعنی گيوتين را هم برای همين اختراع کرده اند. ولی من همان وقتی که اين صحنه را ديدم فکری به ذهنم رسيد: از کجا معلوم که عذاب اين مرگ بيشتر نباشد. شايد اين حرف به نظر شما مضحک بيايد. فکر کنيد

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 14:11

از هر لیوانی که آب نوشیدمطعم لبان تو و پاییزیکه تو در آن به جا ماندی به یادم بودفراموشی پس از فراموشیاماچرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آنگم شدی در خانه مانده بودما سرانجام توانستیمپاییز را از تقویم

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 14:11

- لازم نیست نفرِ اولِ کشور باشی. یه جوری مدرسه رو بگذرون بره. هدفت باید همین باشه

+ من هم دارم همین کارو میکنم. میگذرونم.

- عالیه. فقط حواست باشه اینقدر بری مدرسه که بتونی یه مدرک بگیری. یه کاغذی که اسمت روش باشه.

+ واسه چی؟

- هزار دفعه بهت گفتم. باید یه کاری کنی جامعه فکر نکنه تویِ بازیش نیستی. بعداً هرکاری دلت خواست بکن. ولی فعلاً باید یه کاری بکنی که فکر کنن از خودشونی ...

تولتز / جزء از کل

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 14:11

ما برای در پیش گرفتن این سفر، شیر یا خط انداختیم. شیر آمد؛ یعنی باید رفت. و ما رفتیم. اگر خط هم میآمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط میآمد، ما آن را شیر میدیدیم و به راه میافتادیم.انسان میزان همه چ

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 14:11

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگوکه من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طایر قدسکه دراز است ره مقصد و من نوسفرم ای نسی

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 14:11

دو تا کفترنشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی ؛که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر .دو دلجو مهربان با هم . دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم .خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم .دو تن

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 14:11

هلیا!من هرگز نخواستم از عشق، افسانه یی بیافرینمباور کن!من می خواسستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودانه و ساده و روستاییمن از دوست داشتن، فقط لحظه ها را خواستمآن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدمآن ل

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:46



دلتنگیهای آدمی را
باد ترانهای میخواند
رؤیاهایش را آسمانِ پُرستاره نادیده میگیرد
و هر دانهی برفی،
به اشکی نریخته میمانَد

سکوت
سرشار از سخنانِ ناگفته است
از حرکاتِ ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت
حقیقتِ ما نهفته است
حقیقتِ تو و من...


مارگوت بیکل
ترجمه: احمد شاملو و محمّد زرینبال


برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

چای نوشیدیم و سیگار کشیدیم و شب را به خنده صبح کردیم امّا سرپناهی نداشتیم ــ تختمان زمین بود و ملافهمان آسمان. چه میگفتیم وقتی زمستان در قلب

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

بودن، یا نبودن: مسئله این استآیا شایستهتر آن است که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم،یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویمتا آن دشواریها را از میان برداریم؟مردن، آسود

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

انسان ها شبیه هم عمر نمی کنندیکی زندگی می کند یکی تحملانسان ها شبیه هم تحمل نمی کنندیکی تاب می آوردیکی می شکندانسانها شبیه هم نمی شکنندیکی از وسط دو نیم می شوددیگری تکه تکهتکه ها شبیه هم نیستندتکه ای

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

تقدیم به مخاطب خاص د_ الف تولدت مبارک نامت را در شبی تار بر زبان میآورمستارگان برای سرکشیدن ماه طلوع می کنندو سایه های مبهم می خسبندخود را تهی از ساز و شعف می بینمساعتی

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

خشک آمد کشتگاه من

در جوارکشت همسایه.

گرچه می گویند:« می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران»

قاصد روزان ابری داروگ ! کی می رسد باران؟

بربساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذرّه ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری داروگ ! کی می رسد باران ؟

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

از آن تو نیستمگمشده ات نیستمگر چه آرزویم این بود که گمشده ات باشمچون پرتو شمعی در روشنایی روزیا بسان برف ریزه ایدر دریای بی کران گم گشته امدوست می داری مرابا اینکه هنوز در جستجوی توامدر تقلای روح تو

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

وقتی که تو

این شعر را بخوانی

شاید من در شهر دیگری باشم !

شعری که از پاییزی تلخ

و عشقی که به عبث می پیمود

سخن میگفت .

شعری که در بادها می وزید

دور و تنها

آماده بود

زیرا که مرگ

قایقی سفید رنگ بود

قایقی غرق شده که تمام دریاهای سیاه

او را می خوانند

مرگ

شکل ستاره های خاموش

و آدرس هایی پاره

مرگ

شبیه چمنزاری سوخته بود

وقتی که تو

این شعر را بخوانی

شاید من در شهر دیگری باشم .

"بهجت آیسان"

“مترجم : سیامک تقی زاده”

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

سایه ها

از درونم سر بر می کشند

شب برافراشته می شود آرام آرام .

خورشیدی تاریک

تشعشعش فروکاسته می شود

و دَوَران

ما را به خود می خواند

ورای زمان .

با من بگو !

آنگاه که بر کرانه ی آب ها نشسته ام

نظاره گر سایه هایی که سراغم می آیند

با من بگو !

آیا خاطرات محو ناشدنی ات از بین خواهند رفت ؟

“برگردان : مهیار مظلومی”

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

چه چیز باشد آنچه زندگیش خوانند؟؟ • دقیقا مرز انسانیت با حیوان از لحظه تفکر به این سوال مشخص می شود و شدت هر کدام در نحوه پاسخ به این سوال خود را نمایان می کند. انسان تنها موجود دارای تفکر انتزاعی می ب

برچسب: نویسنده: کیان حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:32

صفحه بندی